چـ ه سـ ا د ه بـ ه اعـ تـ بـ ا ر دسـ تـ ا نـ ت ز مـ یـ ن مـ ی خـ و رم...!
معلم میدانست که فاصله ها،چه به روزمان می آورند که
به خط فاصله میگفت:
خط تیره...!
زورق سرگشته ام که در دل امواج
هیچ نبیند نه ناخدا، نه خدا را
موج ملالم که در سکوت و سیاهی
میکشم این جان از امید جدا را
می گذرم از میان رهگذران مات
مینگرم در نگاه رهگذران کور
میشمرم میله های پنجره ها را
میشوم قیل و قال زنجره ها را
بعد از دیدار همدیگر،
پاسخ حالت چطور است دوستم را اینگونه دادم:
احوالم نمناک است...
نه توانای باریدنم...نه رخصت خشک شدن دارم!
پرسید از شوروشوقم برای زندگی کردن؟!
چشم در چشمانش گره خوردو...با تردیدی که هنوز هم دارمش،
گفتم:زندگی اجبار است!"زندگی باید کرد،گاه با ....."
سپس از دلم پرسید...؟!
سری جنباندم وبا بیخیالی جواب دادم:
پینه زیاد خورده ست!دیگر جایی برای شکستن ندارد...
فقط میتواند بلرزدو جسم را آشفته کند!
سرش را پایین انداخت.
با حس بغضی در صدایش پرسید:
آدم های اطرافت چه!؟هنوز هم دوستشان داری؟!
قاطعانه در جوابش گفتم:
دوست داشتنم نه برای الطافشان است.
دوستشان دارم چون،وجودشان از دیگریست!
روح حق در آنها سکنا دارد...
نم براقی در چشمانش می رقصید!
دل من هم از،نسیم نگاهش تاب می خورد...
واهمه از دیگر سوالش که شاید
آنی باشد که نباید،
روحم را سوهان می کشید.منتظر بودم...
اما اینبار بخت یار بود!!!نپرسید آنچه را که ممکن بود.
آشنای همیشگیم اینبار،
از جمله های گذشته ام یاد کردو
با اندوهی شاید ترحم آمیز ،پرسید:
نگاهت به زندگی چگونه گشته؟!
آیا هنوز هم زیباست!؟!؟
با همان تبسمی که هربار
با گفتنش بر چهره ام نقش می بست،
دست بر شانه های مهربانش گذاشتم و
گفتم:"و همچنان زندگی زیباست!"![]()
" از خودم"
بزن باران دراین بستر که همراه تو می بارم
میان عقل واحساسم زلال اشک میکارم
بزن باران به رگ برگ خیس احساسم
بدون چتر میخواهم کنارت گام بردارم
برقصان با ترنم ،اشک رادر قاب چشمانم
که دردی از غم دوری ،درون سینه ام دارم...!
برای دلم گاهی مادری میشوم مهربان...
دست نوازش برسرش میکشم ومیگویم :
غصه نخور درست میشود!
گاهی پدر میشوِم،خشمگین میگویم:
بس کن...دیگر بزرگ شده ای!
گاهی هم دوستی مهربان چون تو میشوم
دستش را میگیرم و میبرمش به باغ رویا...!
آه...دلم از دست من خسته است...!![]()
چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی
دریغا با غروب نا بهنگام...
مرا در کام ظلمت ها کشیدی...!
امشب باز بیخوابم ودلم تورا بهانه میگیرد
هق هق کنان مثل گریستن های کودکی ام
رویای هرشب تنهاییم ر ااز سر میگیرم
چشمان خسته ام رامیبندم
چشمان مهربانت ر ابه یاد میآورم
دستان منتظرم را از فرسنگها فاصله
در دستان گرمت می گذارم
روحم پیله ی تنهاییش را می درد
و مست پرواز میکند...
تا آغوش خدا...تااوج قله ی خوشبختی
ای کاش این نازنین رویا پایانی نداشت
ومن...
درآن جاودانه می شدم...!
مث خاطره های پریده
دو نگاه به هم نرسیده
مث شاعر و عشق و رفاقت
مث حس غریب نجابت
من پرسه و گریه و خوندن
همه خاطره هاتو سوزوندن
مث اشکای خواب شبونه
دیگه چیزی ازم نمیمونه...
مث لحظه ی بارون و پاییز
مث چشمای خسته ی لبریز
مث اشکای ریخته روی گونه
دیگه چیزی ازم نمیمونه...!
هوای دلم وحوصلم خیلی گرفته...!



مقابل پنجره ات نرده کشیده ای
تا عاشقانت دخیل ببندند!
و من بیمناکم از
کلیدی که قفل احساست را بگشاید،
و دستی که پنجره ات را !...
"" میلاد تهرانی""

یکم دلم گرفته اما...
زندگی همچنان زیباست...!
برای یکبار هم که شده
پشت گوشت را نگاهی بنداز
که پر از حرفهای من است...!
در همه حال یادم باش که:یکه تاز صحنه ی حرف زدن نباشم!
شاید در میان فریادهایم حرفهایی رسا تر وحق تر از فریاد های من باشد!
یادم باشد که خدایم دراین نزدیکیست!